چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که
گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند: که ديگر چاره اي نيست
شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از
گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند: که دست از تلاش
بردارند چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.
بالاخره يکي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از
تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد. هر
چه بقيه قورباغه ها فرياد ميزدند که تلاش بيشتر فايده اي ندارد او مصمم تر
مي شد تا اينکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي بيرون آمد. بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:<< مگر تو حرفهاي ما را
نمي شنيدي؟>>
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر مي کرده
که ديگران او را تشويق مي کنند.
قدرت گرفته از جیکامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سیاماس فارسی
نظرات